گفت‎وگو با محمد‎حسین مغرب‎زمینی

هرم خاطره تابستان را از سکه انداخت

  • دوشنبه, 29 مرداد 1397 ساعت 08:27
  • منتشرشده در چاپ

 

روزی از تیر داغ تابستان بود که برای گفت‎وگو با یکی از پیشکسوتان صنعت چاپ به خیابان ظهیرالسلام رفتم، خیابانی که نامش با چاپ و چاپخانه گره خورده است. با اینکه اوایل صبح بود ولی خیابان عاری از سایه‏ بود و دیواری پناه نمی‎شد تا «چاپخانه‎ی فرید».

پشت شیشه نوشته بود در صورت بسته بودن، زنگ واحد بغل را بزنید؛ غصه خوردم، چرا که این، نشانی از کسادی کار است، چاپ، این صنعت مادر. زنگ را زدم یکی از کارگران چاپخانه آمد و من را به دفتر حاج آقا هدایت کرد، محمدحسین مغربزمینی معروف به حسین فرید با گشادهرویی کمال مهماننوازی را به جا آورد و مرا به نوشیدن شربت خنکی دعوت کرد، تو گویی من میزبان و او مهمان بود. هوای گرم دفتر که کولر گازی نیز جوابگوی آن نبود در هُرم خاطره از سکه افتاد. شنیدیم و حظ کردیم، بخوانید و شریک شوید.

یک اتفاق یک تحول

من محمدحسین مغربزمینی متولد سال ۱۳۲۴ صادره از تهران هستم از سال ۱۳36 که تقریبا 12 سال داشتم به صنف چاپ آمدم. شروع کارم تابستان‌ها بود و توسط شوهر خواهرم آقای حسین مصطفوی (ایشان نیز برادر زن آقای باقر کمالی یکی از چاپخانه‏داران بزرگ تهران بود. پسرانشان آقا امیر، منوچهر و پرویز هم چاپخانه‎ی معروف «گوتنبرگ» را اداره میکردند) در چاپخانه‎ی «صنعت شرق» مشغول به کار شدم. البته اخوی بنده محمدرضا مغربزمینی نیز در چاپخانه کار می‏کرد و همین نیز خود در علاقه‎مند شدنم به چاپ دخیل بود.

در دبیرستان علمیه تا سیکل دوم یا همان چهارم طبیعی تحصیل کردم تا زمانی که دکتر خانعلی در جریان تجمع اعتراضی معلمان در میدان بهارستان در اردیبهشت ماه سال ۱۳40 توسط سرگرد ناصر شهرستانی (رئیس کلانتری بهارستان) به شهادت رسید. با توجه به شرایط و اوضاع اقتصادی نتوانستم در مدارس روزانه ادامه‎ی تحصیل دهم و وارد بازار کار چاپ شدم. بعدها به صورت شبانه در گروه فرهنگی خوارزمی، خزائلی و گروه فرهنگی آذر تحصیلم را ادامه دادم و دیپلم گرفتم.

ورود رسمی به چاپخانه

همانطور که گفتم اخوی بنده در چاپخانهی «صنعت شرق» واقع در خیابان استانبول خدمت آقای باقر کمالی کار می‏کرد و من را هم برای کار نزد خودش برد، سپس نزد حاج آقا اکبر شادمانی در «چاپ گویا» مشغول به کار شدم. کارم را از پادویی در این صنف آغاز کردم ولی کم کم با اینکه سن کمی داشتم پیشرفت کردم و توانستم با دستگاه ملخی کار کنم و اپراتور چاپ شدم، آن زمان مثل الان دستگاههای چاپ تنوع زیادی نداشت.

تقریبا 24 سال داشتم، در سال 1348 به اتفاق شوهر خواهرم آقای احمد شیرعلی برگجهانی و برادرم با فروختن منزلمان توانستیم سرمایه‏ی تاسیس چاپخانه را فراهم کنیم. تقریبا کل سرمایه‏ی سه نفرمان 120 تومان بود.

آن زمان چاپخانهها به دو دسته با سهمیه‏ی دولتی و سهمیه‏ی آزاد تقسیم می‏شدند. ما تصمیم گرفتیم جواز «چاپ باقرزاده» که از چاپخانه‏های با سهمیهی دولتی بود را خریداری کنیم به همین دلیل 45 هزارتومان و حدود 5 هزار تومان بیشتر از دیگر چاپخانه‎ها، آن را از آقای خوشقدم خریداری کردیم. قبل از اینکه ما این چاپخانه را از سرهنگ باقرزاده بخریم، چاپخانه به «خودکار ایران» تعلق داشت و تا زمانی که جواز «چاپ فرید» را بگیریم به مدت دو سال با تابلوی «چاپ باقرزاده» فعالیت کردیم.

ابتدای کار یک دستگاه ملخی خریدیم، البته بعدها با توسعه‎ی چاپخانه چند ملخی دیگر نیز به مجموعه اضافه کردیم. یک دستگاه لترپرس که هنوز هم به مدد آن چاپخانه سرپا است را توسط آقای خوشقدم از آقای دکتر شریعت مدیر «مجله اکونومیست» خریداری کردیم و در حدود 90 هزار تومان بدهکار شدیم بالاجبار ماهی سه هزار تومان قسط می‎دادیم و برای پرداخت بدهیمان شبانه روز کار می‎کردیم.

شاید باورتان نشود ولی من با همین دستگاه لترپرس کارهایی را چاپ کرده‎ام که تفاوت چندانی با چاپ دستگاههای امروزی ندارد. به اعتقاد بنده تنها در سرعت چاپ دستگاهها تحول ایجاد شده است به طور مثال کارهایی که چاپ آن دو روز به طول می‏انجامید هم‎اکنون ظرف مدت نیم ساعت چاپ می‌شود. در گذشته کارهای چاپی کم از هنر نقاشی نداشت و هنر صرف به حساب می‎آمد. خود من کتاب شرح حال حضرت محمد (ع) را طوری با حروف چاپ کرده‎ام که کمتر کسی باور می‎کند که اینگونه چاپ شده است.

قهر و آشتی

سال‎ها در کنار برادر و شوهر خواهرم در چاپخانه کار می‎کردم تا روزی که بر سر بدرفتاری با یک باربر اختلافی با برادرم پیدا کردم و با او بحث کردم، کتم را پوشیدم و در یک لحظه تصمیم گرفتم که دیگر به آن چاپخانه قدم نگذارم. در حدود 22 سال نیز بر سر حرفم ماندم و از صنف چاپ جدا افتادم به عرصهی تولید شیرآلات ورود کردم. کار و درآمدم خیلی خوب بود ولی عشق به چاپ من را مجدد به صنعت چاپ باز گرداند.

تا سال 1384 اخوی مدیریت چاپ فرید را به عهده داشت و بعد از آن تصمیم بر آن شد که جواز چاپ فرید، لترپرس و ماشین ملخی به من بدهند و مکان چاپخانه را هم شوهر خواهر و برادرم بردارند و از هم جدا شویم. من سهم اخوی و شوهر خواهرم را خریداری کردم و هم اکنون مسئولیت چاپ فرید را برعهده دارم. در حال حاضر نیز به مدد پسرانم چاپ فرید را اداره می‎کنم و دست تنها نیستم.

مادیات، فدای عشق

سال 53 زندگی مشترکم را آغاز کردم و ثمرهی زندگیمان سه  فرزند پسر است و یک دختر، که یکی از پسرانم در خارج از کشور زندگی میکند و پسر دیگر دارای مدرک فوق لیسانس هستند و در چاپخانه کمک حال من هستند.

تاکنون برای من موقعیت‎های بسیاری بوده و پیشنهادات زیادی شده بود تا از نظر اقتصادی خودم را بالا بکشم. کما اینکه من کارگران زیادی داشتم که الان واردکنندهی ماشین‎آلات و ملزومات چاپ هستند و مولتی میلیاردر شده‎اند ولی همانطور که صنف از من شناخت دارد من هیچ وقت به دنبال پول و مال دنیا نبوده‎ام و عشقم چاپخانه بوده و هست و همیشه سعی داشتهام به خلق خدمت کنم. و همیشه خداوند را شاکرم که توانستم با لطفی که خداوند به من داشته با سرمایه‎ی کم حداقل 10 تا 12 درآمدشان از این چاپخانه تامین می‎شود و از این چاپخانه نان می‎خورند. من این صنف و این کار را خیلی دوست دارم به همین خاطر است که پول برایم بی‎ارزش است.

درد و دل چاپچیانه

چند مورد لطمه‎ی بسیار بزرگی به این صنف زده است. یکی از اشتباهات بزرگی که در این صنف رخ داد این بود که وزارت ارشاد در تمام امور چاپخانه‏داران دخالت می‏کند. بهتر بود وزارت ارشاد نیز مانند وزارت اطلاعات تنها بر محتوای کتاب‎ها و موارد چاپی نظارت می‎داشت تا غیر مجازها چاپ نشوند.

به اعتقاد بنده بزرگترین اشتباه این بود که چاپخانهداران خود اقدام به ورود ماشین‎آلات چاپی کنند. ماشینآلات چاپ باید توسط واردکنندگان وارد کشور شوند تا در صورت نیاز خدمات پس از فروش نیز ارائه شود.

خدابیامرزد مرحوم مرتضی نوریانی را، زمانی بود که ماشین چاپ من شکست و من پول تعمیر آن را نداشتم تا لوازم یدکی آن را تهیه کنم. خدمت آقای کامران نوریانی رفتم موضوع را توضیح دادم و گفتم درحال حاضر دستم خالی است و پول ندارم بابت لوازم یدکی ماشین پرداخت کنم ایشان به من لوازم یدکی مورد نیازم (که تقریبا نصف وانت می‎شد) را بدون اینکه چک یا سفته بدهم تحویل دادند و قرار شد من دو ماه دیگر هزینه‎ی لوازم که شش هزار تومان شده بود را پرداخت کنم. این خود به نوعی خدمت به چاپ و ملت محسوب می‎شود.

وقتی آقای نوریانی ماشینی را به من می‎فروخت خدمات پس از فروش هم داشت نه اینکه خودم به شخصه اقدام به ورود دستگاه کنم بدون اینکه خدمات پس از فروش داشته باشد. این مسئله از پایه نادرست است.

من باجناقم را به آلمان فرستادم و نمونه‎هایی از قطعاتی را که نیاز داشتم را هم به او دادم تا از آلمان برای چاپخانه تهیه کند، وقتی به شرکت آلمانی مراجعه کرده بود و مسئولین شرکت متوجه شده بودند که ایرانی است و از تهران آمده به او تاکید کرده بودند که چرا برای تهیه‎ی قطعه به آقای نوریانی مراجعه نکرده است؟ آنها خود اذعان کرده بودند که حتی مرحوم نوریانی قطعات را نسبت به شرکت آلمانی ارزان‎تر در اختیار مشتریانش قرار می‏دهد. آقای نوریان ماشین سال صندوق شده را وارد کشور می‎کرد.

آقایان شریفی، قاسم رفیعی، حسن خوشحرف برای این صنف زحمات بسیاری کشیده‎اند و خدمات بسیاری ارائه می‎کردند. من از بچگی در کار چاپ بودم و همواره ماشینهایم را خودم سرویس و تعمیر میکنم. الان مدیر چاپخانه‏هایی که از سرویس ماشین‎آلات چاپ هیچ اطلاعی ندارند و حتی نمیتوانند پیچ گوشتی دست بگیرند اقدام به واردات ماشین‎آلات می‎کنند.

ولی الان خیلی از واردکنندگان به خاطر منافع خودشان ماشین‎های از رده خارج اروپا را به ایران می‎آورند که حتی تعمیرکاران نمی‎توانند عیوب ماشین را رفع کنند. الان دو ماه است و دستگاه برش من خراب شده است و نمیتوانند آن را تعمیر کنند و خدمات پس از فروش ندارند. اینها همه ضرر است، کاری به اقتصاد و مسائل اقتصادی حاکم بر جامعه ندارم ولی وقتی کمیت کسی لنگ شوند همین می‏شود. وقتی یک جای کار ایراد پیدا می‎کند بر جاهای دیگر هم ضرر می‎زند. در زمان آقای مرتضی نوریانی تکنسینش میآمد و ظرف مدت 10 دقیقه مشکل را برطرف میکرد.

جوانمردی مثالزدنی

وزارت بازرگانی سفارش چاپ آرم‏های شاهنشاهی ۲۵۳۵ را به ما داده بود و قرار بود برای ششم فروردین کارها را تحویل دهیم، وزیر بازرگانی برای وزارت اطلاعات به من نامه‎ای داد که هر طور هست امروز ماشین چاپ را به چاپخانه‏ی ما تحویل دهند یادم است لحظه‎ی تحویل سال ۱۳۵۵ ساعت دو ظهر بود ولی با تمام این تفاسیر که عید باستانی نوروز بود از خانم توکلی ماشین طلاکوب را تحویل گرفتم و آقای معرفتی ماشین را در چاپخانه نصب کرد و من کار را بستم و ششم فروردین آرم‎های شاهنشاهی دفتر وزیر بازرگانی گود و برجسته، طلاکوب شده و درجه یک تحویل دادم. مرحوم نوریانی بابت ماشین حتی یک ریال هم از من نگرفت. گفت بعد از عید بیا و سفته‎های ماشین را بده.

تمثالی از حقیقت

بچه مسلمان هستم و جانم را هم در راه دین گذاشته‎ام و از افتخاراتم است که سال ۱۳۶۵ تمثال آقای خمینی را چاپ کردم و به قم فرستادم. یادم هست گفتند برای اینکه ماموران ساواک از چاپ تصویر امام خمینی (ره) مطلع نشوند، شبانه عکس را چاپ کنیم ولی گفتم اتفاقا شبانه کار کردن خطرش بیشتر است و پیشنهاد دادم که روز در ساعت کاری عکس را چاپ کنیم. برای اینکه کسی بویی نبرد زیر عکس هم نوشتیم به مناسبت چهلمین روز درگذشت سید هاشم تهرانی و عکس را چاپ کردیم، به قوت الهی این کار به راحتی چاپ و به قم ارسال شد.

چاپ، برای صنف چاپ

سال ۱۳۵۲ و ۱۳۵۳ اکثر کارهای مملکت در چاپخانه‌های تهران انجام میشد حتی شهرستانیها هم کارهای چاپی‎شان را به تهران می‌آورد زیرا در شهرستان‌ها امکانات چاپ محدود بود و یا وجود نداشت. من به شخصه حدود شش یا هفت مشتری از شهرستان‏های مختلف مثل مشهد، دماوند و... داشتم.

یکی دیگر از کارهایی که بزرگترین زیان را به این صنف وارد کرد این بود که وزارتخانه‎ها و ارگان‎های دولتی هر کدام چاپخانه‏ای را برای خود تاسیس کردند و تعداد چاپخانه‏ها بیرویه افزایش یافت ولی همانطور که گفتم برخی از چاپخانهها سهمیه دولتی داشتند و با قیمت بسیار کم کار چاپ می‎کردند و این باعث شد ضربه‎ی اساسی به صنف چاپ وارد آید. به اعتقاد من چاپ برای صنف چاپ است و نباید به بهانه‎ی اینکه نیاز وزارتخانه یا ارگان دولتی مرتفع می‎شود چاپخانه‏ای را تاسیس کرد. هر ارگانی نیاز به خودرو دارد، پس چرا برای رفع نیازشان به خودرو، در صنعت خودروسازی وارد نمی‎شوند و به تاسیس کارخانه‎ی تولید خودرو اقدام نمی‎کنند؟!

تعجب انگلیسیها از چاپ ایران

در چاپخانه‎ی گوتنبرک که واقع در خیابان سعدی بود، آقای کمالی و بهرامی کتاب شاهنامه‏ی مصور را چاپ می‏کردند. روزی از انگلیس کارشناسانی آمدند و از کار ایراداتی گرفتند که این چه ماشینهایی است که با آن چاپ میکنید؟ بلافاصله آقای امیر کمالی به من گفت برو از کتابفروشی امیرکبیر یک کتاب شاهنامه را بیاور و بعد توضیح دادند که ما این کتاب‌ها را با همین دستگاه‌ها چاپ می‌کنیم، آن زمان بود که انگلیسیها بسیار متعجب شدند.

چشمانی که می‏خندیدند

یکی از خاطرات شیرینی که هیچ‎گاه از خاطرم نمی‎رود به زمانی برمی‎گردد که دو روز به عید نوروز مانده بود، با هر جا که برای وصول طلبم تماس میگرفتم هیچکس پاسخگو نبود. برایم بسیار مهم بود که کارگرانم را دست پر به منزل بفرستم. یک ماشین پژوی ۴۰۴ که خیلی خوب  بود و واقعا به آن تعلق خاطر داشتم را بدون معطلی و شجاعانه تصمیم گرفتم تا بفروشم. به همین دلیل سریع ماشین را به خیابان بوذرجمهری بردم و فروختم. دست پر به چاپخانه برگشتم، عیدی و حقوق بچه‎هایم را پرداخت کردم. خوشحالی و خندان بودن چشمان کارگرانم شیرین‎ترین خاطره‎ی کاری من بود. خداوند همیشه بزرگیاش را به من ثابت کرده است مدت زیادی طول نکشید و تقریبا اردیبهشت ماه بود که ماشین بنزی را خریدم و جایگزین پژو کردم.

اشتباهی تلخ

یک روز پنجشنبه در دفتر کارم نشسته بودم. کارگری داشتم به نام حسن پروانه که الان در انگلیس است و جا دارد از او نیز یادی کنم. از زیرزمین بالا آمد نزد من، از او پرسیدم مگر کسی سر ماشین چاپ است که صدای دستگاه می‎آید؟ گفت سپرده کارگری که تازه یک هفته است که برای چاپخانه کار می‏کند دستگاه را بشوید، وقتی این را شنیدم سراسیمه از جای برخواستم ولی دیگر دیر شده بود و صدای فریاد پسر کارگر را شنیدم. تنها زرنگی که کرده بود این بود که ماشین را نگه داشته بود ولی دستش تا بازو در نورد گیر کرده بود، بیدرنگ ماشین را پس زدم و دستش را از دستگاه بیرون کشیدم با این حال دستش شش برابر شد و باد کرد. آن زمان چاپخانه خیابان بوذرجمهری کوچه حمام مرمر بود فیالفور او را به بیمارستان دکتر سپیر که در نزدیکی محل چاپخانه بود رساندم ولی متاسفانه دستش لطمه دیده بود.

این خاطره برای من بسیار تلخ بود چون نمیدانستم شنبه به مادر این بچه چه باید بگویم. فقط میگفتم حسن آقا شما باید پاسخگوی خانواده‏ی این کارگر باشی او هم اذعان داشت که اشتباه کرده است.

توصیه به جوانان

به اعتقاد بنده یک جوانی که می‏خواهد به عرصه‎ی کار وارد شود در ابتدا باید هدف مشخصی داشته باشد. متاسفانه جوانان امروز میخواهند یک شبه ره صد ساله را بپیمایند و توقع دارند بعد از پنج سال کار کردن بارشان را ببندند ولی من همواره هم به جوانان خودم و هم به دیگر جوانان توصیه میکنم که اولا همیشه سعی کنند در کسب و کارشان درست و صادق باشند دوما با مردم خوب رفتار کنند، اگر مشتری پول کافی نداشت آبروی مشتری را حفظ کنند و با مردم کنار بیایند و در نهایت به کارشان عشق بورزند. زیرا اگر عشق به کار نداشته باشند قطعا در آن کار موفق نمیشوند. افراد زیادی به خاطر درآمدزا بودن به این صنف روی آوردند ولی نتوانستند در این کار موفق باشند و تنها عاشقان واقعی هستند که در این حرفه باقی ماندند. /هانیه صرافزادگان

این مورد را ارزیابی کنید
(0 رای‌ها)