هانیه صرافزادگان

 یکی از روزهای سرد اواسط پاییز؛ چند روزی است که باران رحمت الهی گاهی تند و گاهی کند می‌بارد. از دفتر نشریه بیرون زده‌ام تا با پیشکسوت دیگری از صنعت چاپ دیدار کنم، او از گذشته‌ها بگوید، از چگونگی راه یافتن به این صنف و من بار دیگر از انتخاب درستم برای کار در رسانه‌ای که اهالی خونگرم وصاف دلی دارد خرسند باشم.

همین‌طور که در خیابان ایرانشهر پیش می‌روم، در و دیوار مغازه‌های خیابان با نشانه‌هایی چون محصولات کونیکا مینولتا، اچپی، مهر فوری، شارژ کارتریج و غیره منقش شده است، این نشانه‌هایی است که من را به چاپ نشانه و به دیدار با رجبعلی کریمی می‌رساند.

 

 

استادکار جوان

او در ابتدا با مهمان نوازی و تعارف چای داغ سرمای اواسط آبان را میزداید و با گذر به خاطرات نوجوانی و جوانی گرمایی از صمیمیت چاپخانهی خانوادگی را در محیط پخش میکند و سپس میگوید:

من رجبعلی کریمی متولد ۱۳۳۱ از شاهرود هستم. سیزده ساله بودم که به تهران آمدم و از سال ۱۳۴۵ وارد چاپ شدم.

یکی از دوستانمان در میدان بهارستان جنب پاساژ دکتر جلالی مغازه‌ای داشت و به عرضه‌ی دوغ اراج می‌پرداخت. اتفاقاً در زیرزمین پاساژ «چاپ سنایی» واقع بود که آقایان مهدی میراسماعیلی و کریمزاده با هم شریک بودند و در کارگاهشان دستگاه‌های چاپ افست، ملخی و لترپرس داشتند. من در همین رفت و آمدها به کار چاپ علاقه‌مند شدم و در چاپ سنایی و در بخش چاپ مشغول به کار شدم. بعد از یکی دو ماه کار کردن در چاپخانه به من اجازه دادند تا بر روی ماشین‌های چاپ و تیغ‌زنی کار کنم. چند ماهی کنار دست آقای جوزدانی کار کردم و روزی 4 تومان مزد می‌گرفتم.

ساعت کاری در آن زمان 12 ساعت بود و من مجبور بودم از هشت صبح تا هشت شب در چاپخانه کار کنم و به همین دلیل نمی‌توانستم هم‌زمان با کار ادامه‌ی تحصیل بدهم.

در مدت یکی دو سال در چاپ سنایی کار را فراگرفتم به «چاپخانه‌ی جلالی» واقع در خیابان سپه‎سالار رفتم. مدیر چاپخانه‌ی جلالی مرحوم مصیب مرادی، از مدیران قدیمی صنعت چاپ بود. همراه مرحوم حسین فراهانی (چاپ سی‌رنگ) در چاپخانه‌ی جلالی مشغول به کار شدم. در مدت‌زمان کوتاهی که کار کردم، تقریباً نیمچه ماشینچی شدم. و بعد خیلی زود در کار چاپ، استادکار شدم. بعدازآن در «چاپ لوکس» (چاپ عدل کنونی) واقع در خیابان لالهزار جنوبی خدمت آقایان تقیزاده و ابراهیم درودیان مشغول شدم. بر روی ماشین چاپ افست خوابیده کار می‌کردم. البته کار کردن با ماشین چاپ ملخی را هم بلد بودم.

بعد از مدتی که با ماشین افست خوابیده کار کردم و دستم راه افتاد در سن 18 سالگی استادکار شدم و شاگردی را به من دادند که حدود 30 سال سن داشت و زن و بچه‌دار بود. مدت کوتاهی گذشت و حقوق من از ۴۰۰ تومان به ۸۰۰ تومان و بعد از مدتی به ۱۸۰۰ تومان رسید.

 

تشکیل زندگی متأهلی

حدود ۲۱ سال سن داشتم و می‌خواستم ازدواج کنم به همین جهت از صاحب‌کارانم تقاضای بیست هزار تومان وام کردم ولی شرکای چاپخانه برای این درخواست من امروز و فردا کردند و من را به هم پاس می‌دادند؛ اما من از خودم و کارم اطمینان داشتم و پیش خودم می‌گفتم بعدازاین همه سابقه‌ی کاری و استادکار بودنم حتماً حرفم را زمین نمی‌اندازند. متأسفانه پاسخ واضح و شفافی به من ندادند و من دل‌چرکین شدم و برای تقاضای کار به چاپ رایکا واقع در خیابان سعدی شمالی رفتم.

چاپ رایکا متعلق به حاج عباس فراهانی (برادر حسین فراهانی) و آقای عزیزی بود. ملک چاپخانه هم به آقای نعمتی تعلق داشت. آنجا به من گفتند باید دو روز کار کنم تا نرخ حقوقم را تعیین کنند. من هم بدون اینکه به چاپ لوکس اطلاع دهم دو روز در چاپ رایکا کار کردم، در چاپخانه‌ی لوکس آن زمان برای «یخچال ارج» کار چاپ می‌کردیم و رنگ زرد لیمویی را با دستگاه تک‌رنگ می‌زدم و کار دست من بود و به‌راحتی چاپ می‌کردم و بعدازاینکه ازآنجا بیرون آمدم کار با مشکل برخورد کرده بود و خیلی به دنبال من گشته بودند. من آخر ماه برای حساب‌وکتاب به چاپخانه‌ی لوکس رفتم هر چه تلاش کردند من برگردم، قبول نکردم.

در چاپخانهی رایکا بعد از دو روز امتحانی کار کردن، حقوقی برابر با 4500 تومان تعیین کردند که خیلی بیشتر از دستمزد چاپ لوکس بود. علاوه بر آن‌هم ۵۰ هزار تومان پول پیش به من دادند که بیشتر از پولی بود که می‌خواستم وام بگیرم.

تا سال 59-58 در چاپخانه‌ی رایکا مشغول بودم. در آن سال‌ها وضعیت ارشاد بهم ریخته بود و قرار بود در چاپخانه‏ی رایکا روزنامه‏ی حزب مردم را چاپ کنیم. من گفتم بهتر است برای چاپ این روزنامه از ارشاد کسب تکلیف کنیم تا مشکلی پیش نیاید. به همین جهت به ارشاد مراجعه کردم و مدیر و مسئول چاپ و انتشارات ارشاد گفت با خودتان است که چاپ کنید یا نکنید و گفت آزادید. بعد این مسئله هم مسئولان چاپخانه را رها کردند و رفتند، بنیاد هم چاپخانه را گرفت و ما چند وقت بیکار شدیم.

 

دو رفیق

بعد از تعطیلی چاپ رایکا مطلع شدم پسر آقای جلالی در باغ سپه‌سالار یک دستگاه خوابیده گذاشته و با او مدتی در کار مشارکت کردم و بعد از آن‌هم به مدت 5 سال (از سال 62 تا 67) سرپرست «چاپخانه‌ی تک» به مدیریت آقای محمدی را به عهده گرفتم. در مدتی که با وی همکاری می‌کردم برعکس اینکه همه می‌گفتند آقای محمدی اخلاق تندی دارد، مانند دو رفیق بودیم و همیشه در کارمان آرامش برقرار بود.

من در بخش رنگ‌سازی بلدکار بودم و افراد زیادی بودند که ترجیح می‌دادند من کارهایشان را انجام دهم؛ بنابراین با آقای محمدی صحبت کرده بودم تا علاوه بر حقوق ماهیانه 12 هزار تومانی که می‌گرفتم توافقی هم برخی کارها را انجام دهم و همین باعث شده بود حقوقم تا 50 هزار تومان نیز برسد. حتی ناظر چاپ سروش یکسری کارهایش را به من می‌داد تا انجام دهم.

بعد از ۵ سال تصمیم گرفتم کاری را به‌صورت شراکت شروع کنم وقتی با آقای محمدی در میان گذاشتم خیلی ناراحت شد. من هدفم را گفتم و پیشنهاد دادم که اگر می‌خواهد در چاپخانهی تک بمانم در دو دانگ چاپخانه من را شریک کند و من بدهکارش شوم ولی او نپذیرفت و من‌بعد از دو ماه از چاپ تک رفتم.

 

شراکت در چاپخانه اورامان

سال 68 در چاپخانه‌ی اورامان واقع در خیابان سهروردی تقاطع مطهری، با آقایان عزت‌الله جابریان و محمد نجفی (که هم‌اکنون مدیر چاپ پیشرو اورومان است) با 25 درصد سهم شریک شدم. جواز چاپخانه به نام آقای جابریان یکی از مردان بسیار شریف روزگار بود. بعد از دو سال حوالی سال 70، مجبور شدیم ملک را تحویل دهیم و ملک دیگری را در جادهی آبعلی، روبروی شرکت افست در خیابان سازمان آب با ماهی 250 هزار تومان اجاره کردیم. روزگار بسیار سختی بود. زمستان‌های سوله‌های واقع در جاده‌ی آبعلی چون گازکشی نشده بود بسیار سخت و سرد و تابستان‌ها هم بسیار گرم بود.

آقای نجفی در کار خیلی وارد و بلد کار بود. من نیز هم‌ردیفش بودم و نتوانستیم ازنظر اخلاق کاری باهم سازش کنیم. مثلاً یک‌بار آقای علیرضا جمشیدی ناظر چاپ سروش برای ما کار آورده بود. من معتقد بودم کار را باید فرم فرم چاپ کنیم تا کاغذ گلاسه جمع نشود ولی آقای نجفی معتقد بود مشکلی ندارد چند فرم را با هم بزنیم. من مسئولیت کار را نپذیرفتم و کار را با روندی که جناب نجفی گفته بودند چاپ کردیم که متأسفانه باعث شد کارها باطله شوند و ضرر بسیاری را متحمل شدیم. بعد از آن تصمیم گرفتم شراکتم را قطع کنم و متأسفانه در زمان حساب‌وکتاب و گرفتن حق‌وحقوقم به مشکل برخورد کردم و کار به اتحادیه کشید.

 

نشان از نشانه‌ها

بعدازآن به کمک آقای بهمنپور رفتم و دستگاه چاپ و برش خریداری کردیم و چاپخانهی نظر را با مدیریت آقای بهمن‏پور راه انداختیم. او در حوزه‌ی نشر فردی حرفه‌ای بود ولی از مدیریت چاپخانه سررشته‌ای نداشت. این مشارکت 5 سال به طول انجامید تا اینکه تصمیم گرفتم خودم چاپخانه‌ای را راه بیندازم. چون پشتیبانی مالی نداشتم بالاجبار باید تن به شراکت می‌دادم.

در روزنامه ملک چاپخانه را آگهی کرده بودند. مکان فعلی چاپ نشانه متعلق به یک قاضی به نام آقای جاسبی (چاپخانه‌ی پیام حق) بود. او مرد بسیار شریفی بود که تابه‌حال در عمرم دیدهام. خودش دو میلیارد وام گرفته بود و می‌خواست یک دستگاه دو رنگ و یک دستگاه چهار رنگ بخرد. دو دستگاه تک‌رنگ هم در چاپخانه داشت که به ما پیشنهاد داد که در صورت نیاز استفاده کنیم. خاطرم هست میلاد حضرت فاطمه زهرا (س) به همراه علی کشتیرانی شریکم از مکان چاپخانه بازدید کردیم و چون جواز چاپخانه به نام من بود قولنامه را هم به نام نوشتند.

آقای جاسبی بعد از چند روز زنگ زد که کریمی بیا چاپخانه را تحویل بگیر، من با تعجب گفتم هنوز پولی به شما نداده‌ایم چگونه چاپخانه را تحویل بگیریم؟ به‌سرعت نزدیک 50 میلیون چک جور کردم و چاپخانه را تحویل گرفتم. چاپ نشانه را سال 80 با یک دستگاه برش اشنایدر و یک دستگاه چاپ رولند ۱۳۰ میلیون تومان خریداری کردیم.

آقای کشتیرانی هم از باسابقه‌های صنعت چاپ بود و یک دستگاه تک‌رنگ GTO که در چاپخانه‌ی احمد فهیمی داشت را به چاپخانه آورد و در چاپ نشانه سهامدار شد. یکی دیگر از شرکا آقای هاتفی بودند که به تولید سررسید می‌پرداختند. چون جواز کار به نام من بود تمام اختیار دست من بود.

بعد از مدتی برای ارتقاء کار تصمیم گرفتیم از آقای محمود ذوالفقاری یک دستگاه چاپ دو رنگ به مبلغ 85 میلیون تومان خریداری کنیم ولی متأسفانه به مشکل برخورد کردیم و نتوانستیم اقساط دستگاه را پرداخت کنیم. در همین زمان آقای هاتفی پیشنهاد داد یکی از دوستانش (انتشارات نوید شیراز) را در چاپخانه شریک کنیم تا بتوانیم اقساط ماشین را بپردازیم.

شرکای چاپخانه در ابتدای کار هر کدام 50 میلیون تومان، هزینه کرده بودند و من بعد از 5 سال کار کردن، نفری 60 میلیون تومان سود به آن‌ها دادم ولی متأسفانه شرکا معترض شدند که مقدار سود کم است. من نیز چاپخانه را تعطیل کردم و دو ماه اینجا بسته بود تا اینکه وزارت ارشاد معترض شد. دلم راضی نمی‌شد که چاپخانه را به دیگر شرکا واگذار کنم و یا بفروشم به همین جهت کارشناس آوردیم و قیمت‌گذاری کردیم و قرار شد سهم شرکا را بدهم. به شرکا یک هفته وقت دادم تا تکلیف را مشخص کنند. یک روز به طول انجامید و فردای همان روز جلسه‌ای گذاشته شد و قرار شد من چاپخانه را خریداری کنم.

همان روز سهم آقای کشتیرانی را به همراه دستگاه GTO دادم و برای خرید سهم دو شریک دیگر چاپخانه، چند چک مدتدار دادم. در آن زمان به وزارت ارشاد بودجه‌ی کلانی تخصیص داده‌شده بود و قرار بود که به هر چاپخانه‌ای که تقاضای وام کرده، 500 میلیون تومان وام بدهند. پرداخت وام بسیار طولانی شد و من مجبور شدم چند چک را با پولی که قرض کرده بودم پاس کنم. البته این را هم بگویم که 500 میلیون وام تبدیل به 120 میلیون تومان شد. من برای پاس کردن دیگر چک‌هایم از بانک سپه شعبه‌ی بازار هم وام گرفتم و شبانه‌روز کار می‌کردم تا بدهی‌هایم را پرداخت کردم.

 

خانواده‏ی چاپچیان

سال 52 ازدواج کردم و ثمره‌ی زندگی‌ام چهار پسر به نام‌های حمیدرضا، حامد، حمزه و جواد است. حمید پسر بزرگم از بچگی همراه من بوده و در چاپخانه بزرگ‌شده است. پسر دومم حامد هم بعد از اخذ فوق‌دیپلم حسابداری به این کار روی آورد. یکی از دلایلی که نتوانستم چاپ نشانه را بفروشم و خودم را بازنشسته کنم آینده‌ی پسرانم بود. پیش خودم می‌گفتم الآن دو پسرم مشغول به کار هستند شاید در آینده برای دو پسر دیگرم هم کاری نباشد به همین خاطر بدهی را ترجیح دادم و چاپخانه را نگه داشتم.

هم‌اکنون فرزند ارشدم فنی است و سرپرست چاپخانه است. پسر دومم که دوره‌های حسابداری را گذرانده است حسابدار، مسئول سفارشات است. حمزه پسر سومم در رشته‌ی کامپیوتر فوق‌لیسانس دارد و خدمت سربازی‌اش را در مرکز اسناد گذرانده و کارهای چاپ کتاب‌های انتشارات مرکز اسناد را انجام می‌دهیم و به‌عنوان ویزیتور است. پسر آخرم نیز متولد سال 68 است و فوق‌لیسانس الکترونیک دارد. همگی فرزندانم فهیم، با تلاش و پشتکار هستند و اکنون چاپخانه را خانوادگی می‌چرخانیم. البته به‌غیراز 4 فرزندم که در چاپخانه مشغول هستند 8 کارگر دیگر هم زندگی می‌گذرانند.

 

توسعه‎ی پُردردسر

سال ۹۵ به دلیل تقاضای کار و نداشتن ماشین چاپ چهار رنگ حدود ۱۰۰ میلیون کار چاپی به چاپخانهی دیگری فرستادیم. برای اینکه چاپخانه به روز باشد و سود بیشتری عایدمان شود به پیشنهاد بچه‌ها قرار شد وامی بگیریم و دستگاه چاپ چهار رنگی را خریداری کنیم. خداوند با ما یار بود و کمک کرد و از بانک ملی حافظ در حدود 9۰۰ -8۰۰ میلیون تومان با وثیقه چاپخانه وام گرفتیم. در حدود 100 میلیون تومان را برای نوسازی چاپخانه هزینه کردیم و بقیه را صرف واردات دستگاه نمودیم.

قرار بود دستگاه سه ماهه تحویل چاپخانه شود ولی این پروسه دوازده ماه به طول انجامید و سود بانکی باعث ضرر ما شد. در اصل من خودم را در بدهی انداختم تا تیم خوب فرزندانم از هم نپاشد و پشت‌به‌پشت هم کار کنند ولی متأسفانه الآن اوضاع به‌گونه‌ای شده است که کار چاپی کاهش‌یافته و اگر بر همین روال پیش رود باعث تعطیلی و ورشکستگی چاپخانه‌های بسیاری می‌شود.

 

آرزوی داشتن مجتمع چاپی

من باخدا معامله کرده‎ام و از زندگی خود راضی هستم و خداوند را هزاران بار بابت همسر خوب و فرزندان صالحم شکر می‌کنم. این را هم می‌دانم بی‌شک بدهی برای همه است.

متأسفانه هم‌اکنون کار چاپی از رونق افتاده است و دولت نیز حمایتی از این صنف ندارد. من همواره آرزو داشته و دارم تا مجتمع چاپی را راه‌اندازی کنم و از صفر تا صد تمام کارها را به راحتی انجام دهم ولی برای این کار باید مکان چاپخانه را عوض کنم و دست‌کم دو میلیارد هزینه می‌طلبد که با وضعیت فعلی اگر بتوانم همین‌جا را حفظ کنم باید کلاهم را هوا بیندازم و خدا را شکرگزار باشم. من تاکنون به پشتوانه‌ی فرزندانم به جلو حرکت کرده‌ام.

 

ماندگار و شیرین

قبل از انقلاب که در چاپ رایکا مشغول بودم از امنیت و آرامش برخوردار بودیم به‌گونه‌ای که ظهر هر پنجشنبه بعد از فراغت از کار با دیگر کارگران مجرد برای تفریح به کن- سولقان می‌رفتیم، آبتنی می‌کردیم و دم غروب برمی‌گشتیم و خستگی یک هفته را به در می‌کردیم.

زمانی هم که در چاپ لوکس کار می‌کردم خاطرم هست بعضی روزها از چلوکبابی جوان که غذای خوبی داشت کباب می‌گرفتیم و آقای مصطفی طاهری (چاپ کاکتوس) یک مقوای گلاسه را پهن می‌کرد و کباب‌های تکه‌تکه شده را همگی دورهم می‌خوردیم و خوش می‌گذراندیم.

یادم می‌آید یکی از کارگران هر روز بعد از غذا سیگار می‌کشید و من هم دو سه ماهی بود که به سیگار کشیدن عادت کرده بود که به‌یک‌باره به خودم آمدم و از او خواستم تا دیگر نزد من سیگار نکشم. همین شد که دیگر سراغ سیگار نرفتم و از افرادی که سیگار می‌کشیدند، دوری کردم.

 

تلخ و سوزان

همواره سعی داشتم از تلخی روزگار و خاطرات تلخ شکایت نکنم یکی از خاطرات تلخ من به سال‌های ابتدای کارم بر می‌گردد، آشغالی روی نورد دستگاه چاپ رفته بود و من تا آمدم با مقوا آن را بردارم انگشتم لای نورد رفت. اولین شاگردی که گفتم 20 سال بزرگ‌تر از من بود هول شده بود صاحب چاپخانه زد توی سرش و گفت دسته‌ی ماشین را بکش و من با آن حال توضیح دادم که دستگاه را برعکس بچرخان تا دستم بیرون بیاید. ناخن من از پشت در آمده بود. سریع به بیمارستان معیری رفتم و همان شب دستم را عمل کردند. مدتی زمان برد ولی خوب شد.

یک روز هم در چاپ رایکا به خاطر می‌آورم که ماه مبارک رمضان بود و همه‌روزه بودند. بچه‌ها در راهرو نوردهای پارچه را با آب می‌شستند. چراغ علاءالدین را برای آب پز کردن تخم‌مرغ کنارشان گذاشته بودند که یک‌دفعه بنزین ریخت و گُرگرفت. آقای ناصری (یکی از کارگران چاپخانه) پیراهن تنش نبود و پشت آتش‌ گیر کرده بود. گفتم از روی آتش بپر ولی متأسفانه تنش سوخت. سریع ماشین دربست گرفتم و او را به بیمارستان سوانح سوختگی ونک رساندم تا ساعت ۲ نصف شب در بیمارستان بودیم تا کل بدنش را پانسمان کردند.

 

ورطهی نابودی...

اگر دولت به صنعت چاپ اهمیت ندهد و با همین روال پیش برود، متأسفانه بسیاری از چاپخانه‌ها به ورطه‌ی ورشکستگی و تعطیلی کشیده می‌شوند ولی اگر دولت واردات کاغذ و مواد اولیه‌ی صنعت چاپ مانند مرکب و لاستیک را آزاد کند، چاپخانهها حیاتی دوباره می‌یابند و حرکت روبه‌جلو پیدا می‌کنند. باید فکری برای صنعت چاپ کرد. اکنون فشاری که بر چاپخانه‌ها است بر هیچ صنف دیگری نیست.

 

 

 

 

لهجه ی شیرین شیرازیش بیش از هر چیزی دلچسب بود، کاش می‏شد آن را در نوشته آورد. برای او چاپخانهای که راه انداخته بود مثل فرزندی بود که پرورش داده و بزرگ کرده بود، وقتی هم با او قهر کرد و رفت هنوز مثل پدری نگرانش بود؛ وقتی هم که روزگار به تعطیلی آن انجامید او داغ بر دل شد و به قول خودش تلخ ترین خاطره عمرش رقم خورد. گفتوگوی چاپ و نشر با عبدالحسن نجف زاده این چاپچی شریف شیرازی را از دست ندهید.

 

چاپخانه شیراز

سال 1320 به دنیا آمدم؛ 15 یا 16 سال داشتم که وارد این عرصه شدم. پدرم یک کارگاه صحافی داشت و من بعد از مدرسه در آنجا به کار مشغول می شدم. سی سالم تمام شده بود (در سال 1351) که چاپخانه دانشگاه شیراز را تاسیس کردم. به دانشگاه شیراز پیشنهاد دادم تا دستگاه مسطح و افست تهیه کند و به این ترتیب اولین دستگاه افست شیراز در چاپخانه دانشگاه نصب و راه اندازی شد.کار ما با نیم ورق و دو کارگر آغاز شد و بعد از چندی تلاش به 16 و نیم ورق رسید که 40 نفر از آن کاربری می کرد.

 

چاپخانه نجف زاده

حدود 18 سال به این منوال گذشت تا اینکه در سال 1368 به علت ناسازگاری هایی که پیش آمد و البته بیشتر برای خستگی خودم و یکنواختی که وجود داشت تصمیم به بازنشستگی پیش از موعد گرفتم. از طرفی دوست داشتم تجربیاتم را با فراغ بال مورد استفاده قرار بدهم و جمع این اتفاقات مرا به راه اندازی کسب و کاری شخصی تشویق کرد. اینطور بود که چاپخانه نجف زاده در خیابان عفیف آباد شیراز بنیان گذاری شد.

 

چاپ نجف زاده کارش را با یک دستگاه چاپ مسطح آغاز کرد و بعد از مدتی به دستگاه افست ارتقا پیدا کرد. این روند توسعه ادامه داشت و پس از دستگاه افست مذکور یک دستگاه چهار رنگ GTO به مجموعه اضافه شد و باز هم رکورد دیگری در شیراز رقم خورد. این اولین دستگاه چهار رنگ GTO بود که در شیراز وارد و آغاز به کار کرده بود.

 

خانواده

سال ۱۳43 ازدواج کردم وثمره آن هفت فرزند است، چهار پسر و سه دختر. سه تن از پسرانم در عرصه ی چاپ فعالیت دارند، یکی از آنها چاپخانه‏ی نجف زاده را اداره می کند و دیگری چاپخانهی خود به نام آریا را دارد. یکی از آنها هم در نیوزلند مشغول تحصیل رشته مکانیک چاپ سه بعدی است. به این ترتیب سه تن از چهار فرزند ذکورم در حوزه چاپ فعالیت دارند و یکی تنها یکی از آنها است که ظبابت خواهده و دندان پزشک است.

پدرم سال های سال مدرس صحافی در هنرستان شیراز بود و این ژن از ایشان به ما رسید؛ خود من هم چون مسبب ورود اولین دستگاه چاپ افست به شیراز بودم حدود 50 کارآموز در صنعت چاپ داشتم که اکثر آنها اکنون چاپخانه داران موفقی هستند و این صنعت را در شیراز تقویت کرده و سرپا نگه داشته اند.

همانطور که گفتم چاپ، ژن غالب ما است؛ برادر بزرگ ترم نیز صحاف است و مستقیما کار پدر را دنبال کرده، البته الان دیگر بازنشسته شده و فعالیتی در این حوزه ندارد. رسول نجف زاده برادر دیگر من است که چاپخانه صدرا شیراز را تاسیس کرد و همچنین دو برادر دیگرم نیز با هم چاپخانه حدیث شیراز را راه اندازی کردند و در این حوزه فعالیت مستمر دارند. کار چاپ از پدر به ما و از ما به فرزندانمان رسیده و آنها نسل سوم نجف زاده های شیراز هستند که در این عرصه فعالیت می کنند.

 

تلخ و شیرین

همیشه خوشحال بودم که حاصل تلاشهایم کتابهای ارزانی می شود که دانشجو می تواند بدون ترس از بالا رفتن هزینههای ماهانه اش از آنها علمآموزی کند. برای توجه به نکات این چنینی (ارزان درآمدن خروجی) بارها از طرف دانشگاه مورد تشویق قرار گرفتم و این خود بهترین خاطرهی من از سالیان چاپچی بودن است.

خاطرات تلخ آن هم در کاری چون چاپ کم نیست اما اتفاقی برای من افتاد که تلخیش طعم خاطرات دیگر را برد. من از ابتدای کار با چاپخانه دانشگاه شیراز شروع کردم و تعطیلی آن زهرترین خاطره من بود. بعد از مدت کمی که بازنشستگی خود خواستهام روی داد و از آن تشکیلات بیرون آمدم، چاپخانه به بخش خصوصی واگذار شد اما آنها هم نتوانستند کار را ادامه دهند و بعد از یک سال و نیم تعطیلی سرنوشت چاپخانه دانشگاه شیراز شد.

ماشین های چاپخانه ای که روزگاری سردمدار چاپ استان فارس بود و روزانه دو کتاب 500 صفحه ای دانشگاهی را با کیفیتی مثال زدنی به چاپ می رساند، به حراج رفت و چهل تن از زبده ترین چاپچیان بی کار شدند.

 

 

چاپ را نگهداری کنید

امروزه چاپ برای نشر در حال نابودی است و تیراژ کتاب های چاپی روز به روز کمتر می شود و کتاب های کم تیراژ به چاپ های دیجیتال کشیده شده اند. کتاب خوانی خود در حال تبدیل شدن به سنت است و تازه رقیبی جدید هم یافته است تا این روند نابودی را تسریع کند. کتاب دیجیتال کیفیت بهتری دارد و بسیار ارزان تر تمام می شود اما آنها که اهل مطالعه هستند می دانند که هیچ چیز جای عطر کتاب و لمس ورقه ها را نمی گیرد. من به جوانان این صنعت توصیه می کنم پشت چاپ را خالی نکنند و از کیفیت کارشان نزنند تا از تعطیلی بیشتر چاپخانه ها جلوگیری شود

 

 مدیر چاپخانه سپهر از شهرستان زنجان در آیین هفدهمین جشنواره ملی صنعت چاپ ایران از سوی وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی لوح تقدیر دریافت کرد.

 

به گزارش چاپ و نشر، حمید غلامی، رئیس امور فرهنگی و قرآنی اداره کل فرهنگ و ارشاد اسلامی استان زنجان با اعلام این خبر افزود: آقای قلعه‌ای در این مراسم که با حضور فعالان صنعت چاپ و نشر و به میزبانی تالار وحدت تهران برگزار شد، موفق به دریافت این لوح شد.

وی تاکید کرد: مدیر چاپخانه سپهر به عنوان یکی از چاپخانه‌داران پیشکسوت کشور در جمع ١٠ نفری قرار گرفت که از دست وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی لوح تقدیر خود را دریافت کردند.

گفتنی است در این مراسم که مدیرکل فرهنگ و ارشاد اسلامی استان زنجان و رئیس اتحادیه چاپخانه‌داران زنجان نیز حضور داشت، از برترین‌های حوزه چاپ و نشر کشور نیز تجلیل به عمل آمد.

وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی در این مراسم گفت: من به عنوان خادم اهل فرهنگ و هنر به همه مسئولان و دست‌اندرکاران این حوزه یادآوری می‌کنم که حوزه چاپ در ایران با حدود ٥ هزار مجوز و ٥٠ هزار شاغل مستقیم و ده‌ها هزار شاغل غیر مستقیم، می‌تواند یکی از نقاط قابل توجه کشور در حیطه‌های فرهنگی، هنری، صنعتی و اقتصادی باشد.

وی با اشاره به اقداماتی که برای بهبود فعالیت در حوزه صنعت چاپ در این مدت صورت گرفته است، توجه به سایر فرصت‌هایی که در این زمینه در کشور وجود دارد را ضروری دانست.

منبع: روابط عمومی اداره کل فرهنگ و ارشاد اسلامی استان زنجان

 

عبدالعلی دستغیب با بیان اینکه به دلیل فروش نرفتن کتاب‌ها، ناشران حاضر به چاپ کتاب او نیستند گفت، آخرین کارش با عنوان "گفتارهای فلسفی" منتشر خواهد شد.

 

به گزارش چاپ و نشر، عبدالعلي دستغيب، منتقد ادبی و مترجم پیشکسوت اظهار کرد: کهولت سن و ضعف چشم به من اجازه نمی‌دهد مطالعه کنم. قادر نیستم مطلبی بنویسم و یا بیش از ۱۰ دقیقه مطالعه کنم. فقط هر ازگاهی مطالبی را برای روزنامه‌ها می‌فرستم.

او با بیان این‌که ۸۶ سال دارد درباره کتاب‌های جدید خود گفت: درست است که پیر شده‌ام اما هنوز حافظه‌ام را از دست نداده‌ام. همان‌طور که گفتم به دلیل کهولت سن برنامه‌ای برای تألیف کتاب ندارم. البته کتابی را دیکته و با صمد مهمان‌دوست ویراش کرده‌ایم که تألیف آن چند سالی نیز طول کشید. عنوان این کتاب «خوشه پروین» است که در حدود ۱۳۰۰ تا ۱۴۰۰ صفحه نوشته شده است.

دستغیب درباره کتاب‌ «خوشه پروین» که کار نوشتن آن را تمام کرده است، بیان کرد: این کتاب دو بخش دارد که درباره هفت شاعر جدید و هفت شاعر کلاسیک تهیه شده است. بخش اول کتاب درباره شاعران بزرگ کلاسیک فردوسی، نظامی گنجوی، خیام، مولوی، سعدی، حافظ و عبید زاکانی است. بخش دوم نیز به هفت شاعر معاصر که موفق‌تر از دیگران بودند اختصاص دارد که عبارتند از نیما یوشیج، احمد شاملو، مهدی اخوان ثالث، سهراب سپهری، فروغ فرخزاد، نصرت رحمانی و نادر نادرپور.

او در ادامه خاطرنشان کرد: این کتاب آماده است اما ناشران به دلیل فروش نرفتن کتاب‌ها و استقال نکردن مردم از کتاب حاضر نیستند آن را چاپ کنند، و به اصطلاح این کتاب روی دست من مانده است. البته برای نشر ان اقداماتی انجام داده‌ام اما مقامات رسمی نیز به من کمکی نکرده‌اند.

این نویسنده همچنین یادآور شد: در سال گذشته چند نفر از دوستان از من خواستند مطالبی را درباره فلسفه بگویم تا با فلسفه آشنا شوند، این مطالب را یکی از دوستان به نام اشرف‌السادات کمانی که شاعر هم است ضبط و تایپ کرده و قرار است آن را با هزینه شخصی و با عنوان «گفتارهای فلسفی» منتشر کند. این آخرین کار من است و بعد از این‌ها قادر به خواندن و نوشتن طولانی نیستم مگر اخباری به دیگران بگویم و مطالبی دیکته کنم.

 

منبع: ایسنا

*یاسمن ثمری

 محمداسماعیل قاضی زاده متولد سال 1323 در شهرستان خامنه از توابع تبریز به دنیا آمد و در سن 9 سالگی به همراه خانواده به تهران آمد و در مدرسه راه آهن مشغول به تحصیل شد.

وی از درآمدزایی چاپخانه می گوید: «آنقدر درآمد کارخانه خوب بود که پسرم به این کار جذب شد و شاید قبل از این ها حرفه ما درآمدزایی خوبی داشت اما الان وضعیت خیلی خوب نیست و با دستش به سمت پسرش که روبروی او نشسته اشاره می کند و می گوید من غصه شغل مسعود را دارم.»

این بخشی از صحبت های پیشکسوتی است که حدود 58 سال در صنعت چاپ سابقه دارد و بعد از تماس با وی سر موعدی که تعیین کرده بود دریکی از روزهای پاییزی که فقط برگ های درختان زرد نشانه آن بود و اثری از بارش باران پاییزی نبود. برای مصاحبه با مجله چاپ و نشر به همراه پسرش که مدیر چاپخانه آریاست، مهمان مجله شده اند که خبرنگار چاپ و نشر به گفت وگو با ایشان پرداخته است و اکنون در مقابل روی شماست.

مهاجرت به تهران، سرنوشت کاری ام را تعیین کرد

 شغل پدرم خواروبار فروشی بود و چون در جوانی بسیار پر شر و شور بودم تا مقطع دبیرستان درس خواندم و به واسطه یکی از دوستان پدرم به چاپ خودکار ایران که در فرودسی، سر کوچه خندان بود رفتم.

 البته آن ساختمان درحال حاضر ضمیمه روزنامه کیهان شده است حدود دو سالی در آنجا کار کردم در واقع دوره کارآموزی را سپری کردم و به کار حروفچینی مشغول شدم و در کارم آنقدر مهارت کسب کردم که در چاپخانه هر کار حروفچینی بود به من محول می شد.

سپس در چاپخانه اکونومیست کار حروفچینی لاتین را توسط شخص ارمنی آموزش دیدم و در چاپخانه ترقی که بعدها به چاپخانه درخشان تغییر نام داد مشغول کار شدم رفته رفته از دید بسیاری از کارفرماها من جزو حروف چین های مطرح شدم بنابراین به من از خیلی جاها پیشنهاد کار می شد.

ازداواج و تشکیل خانواده

در سال 48 ازدواج کردم آن موقع در چاپخانه پیک ایران که در محله شاه آباد بود به عنوان فرم بند کار می کردم تا اینکه به چاپ آبان منتقل شدم. آنجا کارها از نظم خاصی برخوردار نبود و از طرفی به دلیل درآمد پایین و حقوق 530 تومان کفاف زندگی ما را نمی داد بنابراین دنبال کار می گشتم تا اینکه در چاپخانه پرچم مشغول کار شدم.

او از شغل فرزندانش می گوید: سه فرزند دارم و پسرم آقا مسعود چاپخانه را اداره می کند و من دیگر بازنشسته شده ام.به او می گویم شاید به ظاهر در این حرفه خود را بازنشسته کار می دانید اما حتما همچنان مدیریت لازم را اعمال می کنید.

لبخندی درصورتش نقش می بندد و با تکان دادن سرش حرف مرا تأیید می کند و بیشتر راجع به نقش پسرش مسعود که در حال حاضر تحصیلات کارشناسی در حوزه چاپ را به پایان رسانده توضیح می دهد و می گوید شانسی که بچه های من در این حرفه داشتند این بود که به صورت عملی کار با دستگاه های چاپ را از نزدیک لمس کردند و به راحتی در دانشگاه دروس را با موفقیت طی کردند.

البته دو دخترم نیز در زمینه چاپ تحصیل کرده اند که در کنار برادرشان گاهی اوقات در کارهای چاپخانه همکاری می کنند.

خاطرات تلخ و شیرین

یکی از خاطراتی که شاید الان هم حین تعریف کردن شیرنی آن را حس می کنم این است که در چاپ آبان 2 هزار تومان شب عید پاداش گرفتم و 2 هزار تومان در مقابل حقوق 500 تومان خیلی زیاد بود.

ماجرا بر می گردد به اینکه در آستانه برگزاری نمایشگاه بین المللی بودیم و قرار شد هر شب ویژه نامه نمایشگاه را به مدت یک ماه به طور فشرده چاپ کنیم و از طرفی آخرین ماه سال بود و کم کم به شب عید نزدیک می شدیم و به علت فشردگی کار یک ماهی به خانه نرفتم و آن زمان مبلغ 2 هزار تومان در جیب هایم جا نمی شد و آن روز به خاطر گرفتن این پاداش خیلی خوشحال بودم.

خاطره تلخ من بر می گردد به این قضیه که داوود خانیان چون در بنیاد پهلوی در شرکت ایرانی سهم داشت بعد از پیروزی انقلاب اسلامی در سال 58 موجب شد خیلی از دستگاه های چاپخانه مصادره شود و دلیل آن هم این بود که وی در کارخانه ایرانی (بنیاد پهلوی) سهامدار بود. سر همین مساله این مصادره اتفاق افتاد و از کارخانه فقط جا، جواز و دستگاه های ملخی و یک شریک برجا ماند.

سال 80 مالک چاپخانه شدم

یک روزی به من پیشنهاد دادند که چاپ آریا مدیر داخلی می خواهد که هم کار فرم بندی را اداره کند و در کنارش چاپخانه را نیز مدیریت کند و من با این پیشنهاد موافقت کردم و به عنوان مدیر فنی مشغول کار در چاپخانه شدم و سال 54 ما سهامدار چاپخانه شدیم و با آقای شایان چاپخانه را سرپا نگه داشتیم تا اینکه سال 80 آقای شایان که شریک من در چاپخانه بود گفت من چاپخانه را نمی خواهم و سهم ایشان را من خریدم و چاپخانه به نامم شد.

توسعه چاپخانه آریا با تدبیر نوریانی

من به نوریانی احترام خاصی قائل هستم زیرا هرچه فرهنگ چاپ داریم به وجود ایشان است وقتی در سال 54 سهامدار شرکت شدیم به فکر توسعه چاپخانه بودم تا اینکه این مسئله را با آقای نوریانی مطرح کردم وگفتم برای توسعه چاپخانه می خواهم دستگاه چاپ بخرم و نوریانی در این زمینه برایم ویزا گرفت و به کشور آلمان رفتم و در سوئیس دستگاه های لازم را خریداری کردم و خود آلمانی ها آمدند به تهران و دستگاه ها را در چاپخانه نصب کردند.

 البته قبل از انقلاب دستگاه های چاپ قیمت مناسب تری داشت و در سال 54 با ده-بیست هزار تومان دستگاه های چاپ را خریدم.

 البته ما پول را از آقای داوود خانیان (سهامدار عمده) قرض گرفتیم. ایشان مدیرعامل شرکت ایران بودند و پسرش که سهامدار چاپخانه بود و مغز اقتصادی خیلی خوبی داشت و توانستیم با حمایت مالی ایشان مشکل چاپخانه را حل کنم.

آموزش قبل از کار

مسعود (پسر خانواده) از سال 71 در کار چاپخانه مشغول شده است و دوره های چاپ سیلک را در دانشگاه تهران در کنار استاد گنجینه آموزش دیده است.

وی می گوید: من ترجیح می دهم کارگران اطلاع کافی از این حرفه داشته باشند و چه بسا افرادی که با تخصص وارد کار نشوند موجب صدمه زدن به دستگاه های چاپ می شوند.

آقای اسفرجانی که نمایندگی هایدلبرگ را گرفت به ایشان یک نامه مکتوب ارسال کردم و خواستم از ایشان که در کنار فروش ماشین آلات یک جور اطلاع رسانی نیز داشته باشند.

شاید به خاطر همین مساله است که کارگران تمایل دارند با دستگاه های قدیمی کار کنند و به ایشان پیشنهاد دادم که سی دی آموزش را همراه دستگاه ها به خریداران بدهند و یا اینکه کارگران دوره های آموزش را بدون پرداخت هزینه طی کنند.

تجربه کار من نشان داده است که چه بسا صنعت چاپ علم محور است نه کارگرمحور و نظر من این است که بایدکارگران آنقدر به زبان اشراف داشته باشند تا نحوه کار با دستگاه ها را بدانند.

قاضی می گوید: مسعود در کارش مهارت زیادی داشت این بود که عملا در چاپخانه کار چاپ را یاد گرفته بود و بعد هم که وارد دانشگاه شد به راحتی دروس دانشگاهی را پاس کرد.

در ادامه صحبت پدر، پسر خانواده می گوید: این صنعت احتیاج به کار عملی دارد نه تئوری و متاسفانه در دانشگاه بیشتر تئوری انجام می شود. من گاهی دانشجویان را برای کارهای عملی به چاپخانه هدایت می کنم و دانشجویان به شیوه عملی کار را بهتر یاد می گیرند. اگر وزارت ارشاد که باعث و بانی ایجاد دانشگاه چاپ و نشر بود پا پس نمی کشید وضعیت چاپ ما بهتر از این بود.

وقتی آقای فکری گفتند دانشگاه چاپ حتما باز می شود ولی متاسفانه هنوز اتفاقی نیافتاده باید گفت از وعده تا عمل خیلی راه است و اغلب قول ها در وعده می ماند.

مصادره دستگاه ها، چاپ کتب را به صفر رساند

(پسر خانواده) قبل از مصادره شدن دستگاه ها ما کار چاپ کتاب انجام می دادیم. حتی کتاب های کانون پرورش فکری را ما تولید می کردیم.

دستگاه ها تکمیل بود ولی بعد از مصادره دستگاه ها مجبور شدیم فرم اداری شرکت نفت را چاپ کنیم و شرکت نفت چاپخانه اش را جمع کرد زیرا برایش صرف نمی کرد و چاپخانه سرمایه اش به میزان سفارش آن خیلی توازنی با هم نداشت و در حال حاضر چند سالی است که چاپخانه اش را جمع کرده و همه را به انباری شرکت برده اند.

شرکت هایی هستند که به صورت رابطه ای دستگاه های عظیم را می خرند و استفاده نمی کنند و آنها را به انبار منتقل می کنند در حالی که خیلی از چاپخانه داران ما نیاز به وام دارند اما اهمیتی به آنها نمی دهند.

یک روزی مسیرم به یکی از نهادهای مسوول افتاد. وقتی رفتم دیدم برخوردها چقدر بد شده است و هرکسی فقط به فکر منافع خودش است و وقتی هرج ومرج شخصی ایجاد می شود وضعیت صنعت چاپ بدتر از این خواهد شد. در حال حاضر ما دو سالی است که برای گرفتن وام ثبت نام کرده ایم، اما خبری نشده است.

توصیه برای جوان ترها

 جوان ترها با علاقه و علم و دانش وارد کار شوند. زمان ما، استاد، شاگردی بود می رفتیم و آلوده کار می شدیم ولی وقتی صنعت جدید می آید حتما باید علم به روز آن آموزش داده شود و متصدیان باید بیاموزند.

البته 90 درصد مردم در مقابل تکنولوژی مقاومت می کنند مثل برخورد با موبایل. ولی الان آن هایی که مخالف این تکنولوژی و ابزار بودند 2-3 تا موبایل دارند.

 

وقتی که قبل از انقلاب به آلمان برای خریدن دستگاه رفتم تکنولوژی در آنجا خیلی پیشرفت کرده بود. ما هم باید با زمان پیش برویم از زمان عقب هستیم.

* عرفانه سرشار

 احساس خاصی به اسم چاپخانه ام دارم و سعی کرده ام چاپخانه را سرپا نگه دارم، حتی با فروش خانه ام

 

حرف به حرف و کلمه به کلمه از گذشته تا امروز، باید عاشق باشی تا پای کار چاپ مانده باشی. از حروفچینی دستی با حروف سربی تا حروف آماده با تایپوگرافی های مدرن روز، نقش عشق زدن و پایداری در حرفه، کاری است که رحیم نادری یکی از پیشکسوتان عرصه چاپ و نشر انجام داده است.

 

موی سپید سر و محاسن سیمین صورت، گواه تجربه و کار خستگی ناپذیر است. در 1318 در تبریز به دنیا آمده و از 12 سالگی در چاپخانه ترقی تبریز مشغول به کار شده است.

مهاجرت خانواده به تهران او را در عنفوان نوجوانی به تهران کشاند تا در چاپخانه دیگری در تهران به کار چاپ ادامه دهد. اکنون بیش از 60 سال بهار عمر را در کار چاپ سپری کرده است.

در این شماره بنا به رسم دیرین چاپ و نشر، برای پاسداشت پیشکسوتان پای صحبت های رحیم نادری نشسته ایم. با عکس هایی شکسته و سیاه و سفید از قدیم ترها، تا امروز که با مهربانی مارا پذیرفت. با هم مهمان مدیر چاپخانه 22 بهمن هستیم.

رسم مجله این است که در کنار گزارش چند قطعه از عکس های دوران جوانی و چاپخانه پیشکسوت را می گیریم تا در کنار گزارش چاپ کنیم. وقتی از رحیم نادری چند عکس قدیمی خواستم با تاکید گفت: یک سری را به اتحادیه دادم که پس نداده اند و چند ماهی است که اثاث کشی کرده ام و در لابه لای اثاثیه های باز نشده است.

درمیان مصاحبه باز فرصتی پیدا می شود و می پرسم عکس هایتان را پیدا کردید، می گوید: اثاث کشی کرده ام و میان اثاثیه است و با صدای بغض آلودی وسایل بسته بندی شده، مبل ها و یک سری خنزر و پنزرها را که در اتاق تاریک چاپخانه روی هم تلنبار شده است را نشان می دهد و می گوید چاپخانه هم منزل است و هم محل کارم. به خاطر قرض و قوله مجبور به فروش خانه شده ام تا بدهی چاپخانه را بدهم. با این کار سعی کردم هر طوری شده چراغ چاپخانه ام را روشن نگه دارم.

آشنایی با کار چاپ

رحیم نادری در سال 1318 در تبریز متولد شده است و تا ششم ابتدایی درس خوانده است. در 10 سالگی با راهنمایی یکی از برادرهایش در عکاسخانه آن زمان شاگردی کرده است. وقتی از او می پرسم چگونه با کار چاپ آشنا شدید، می گوید: در سال 1330 برادر بزرگم در چاپخانه ترقی تبریز کار می کرد و بعد از دو سال کار در عکاسخانه با پیشنهاد برادرم مشغول به کار شدم. وقتی وارد چاپخانه شدم کارهای ابتدایی انجام می دادم و آموزش هم می دیدم و کم کم روش کار با ماشین های دستی را نیز یاد گرفتم و ماشینچی شدم.

تهران و تولد چاپخانه 22 بهمن

 بعد از مدتی در سال 1332 به همراه خانواده از تبریز به تهران آمدیم و در چاپخانه گیلان نو که در اول خیابان فردوسی، کوچه طبسی بود به کارم ادامه دادم.

سپس به چاپخانه شرکت مطبوعات رفتم و بعد از دوره سربازی دوباره به چاپخانه کیهان آمدم و حدود هشت سال در آنجا ماشینچی بودم و چون حقوقم کم بود به چاپخانه نصرت و چاپخانه خواجه نیز رفتم.

تا اینکه در سال 1358 یک دوستی داشتم به نام اسماعیل قاضی (مدیر چاپخانه آریا) که به من پیشنهاد داد و راهنمایی کرد که برای تاسیس چاپخانه به وزارت ارشاد تقاضا بدهم. در آن زمان آقای توتونچی مدیر مطبوعات و تبریزی، سرپرست بازرسی بودند آمدند و از محل چاپخانه دیدن کردند و مجوز دادند.

 خوشبختانه وزارت ارشاد نیز با خواسته من موافقت کرد و من چون به این نظام بسیار علاقه مند هستم، چاپخانه را به نام چاپخانه 22 بهمن اسم گذاری کردم و حدود 12 پرسنل استخدام کردم و همه آن ها را بیمه کرده و به همه پرسنل نیز آموزش های لازم را دادم. دستگاه ملخی، افست ایستاده دو ورقی و افست خوابیده 5/1 ورقی هم خریدم و شروع به کار کردم.

خاطرات تلخ و شیرین

وی شیرین ترین خاطراتش را به دوران نوجوانی و دستمزد نسبت می دهد و می گوید: روزی دوازده ساعت تا غروب خورشید در چاپخانه کار می کردم و یک قِران دستمزد می گرفتم و با این پول تخمه آفتابگردان می خریدم و تا منزل که حدود 5 کیلومتر مسیر بود، با لذت تخمه می شکستم و به خانه می رسیدم.

وی به خاطرات تلخش نیز اشاره ای می کند و می گوید: حدود 32 سال کار کردم ولی 11 سال بیمه برایم رد شد و این همیشه جزو خاطرات تلخ من بوده است و به خاطر همین همه کارگرانم را از روز اول بیمه می کردم و در حال حاضر با سه پرسنل کار می کنم. در آن زمان اوراق تجارتی و کارهای مربوط به حوزه هنرهای تجسمی را با افست دو ورقی انجام می دادیم و رفته رفته با کسادی کار در بازار مواجه شدیم و دستگاه ها را فروختم و از تعداد کارگرها کم شد. اما من به چاپخانه عِرق خاصی دارم و به هر قیمتی سعی کرده ام چراغ چاپخانه را روشن نگه دارم.

ازدواج و تشکیل خانواده

در سال 1342 ازدواج کردم و یک فرزند دختر دارم و حدود 12 سالی است که همسرم فوت شده است. دخترم در آمریکا زندگی می کند و پسرش در چاپخانه من مشغول به کار است و از کارش بسیار راضی است.

سهند داورپناه (نوه) که در آمریکا تحصیل کرده است، روبه روی مانیتور نشسته و کارهای سفارش شده چاپخانه را انجام می هد. او می گوید از کار کردن در چاپخانه راضی هستم و این کار خانوادگی ماست و به همین دلیل من وارد این کار شده ام. اگر جوانی بخواهد بعد از تحصیلات وارد این حرفه شود باز باید به طور عملی آموزش ببیند.

داورپناه از مشکلات کار چاپخانه نیز می گوید: از سنتی بودن دستگاه ها و اینکه این موضوع کار را سخت کرده است و حدود دو سالی است که دانشگاه صنعت چاپ جمع شده است. خیلی از دوستان من رشته گرافیک را در دانشگاه خوانده اند اما این رشته برای کار چاپ تعریفی ندارد و باید بگویم این کار علمی نیست، عملی است. حتی ما مرکبات رنگ پنتن را خودمان در چاپخانه می سازیم و در حال حاضر خیلی از دستگاه ها را فروخته ایم و با سه دستگاه کار می کنیم که یکی از دستگاه های ما «جی تی او» است و اغلب کارت هایی با سایز 35×50 می زنیم و یکی از دلایلی که چاپخانه داران از سودشان راضی نیستند، برمی گردد به اینکه چاپخانه ها حاشیه سودشان کم شده است و توان مالی شان نسبت به گذشته کمتر شده است. اما رفته رفته و با گذشت زمان، تفکر پرداخت مالیات امری عادی خواهد شد و همه خود را ملزم به پرداخت آن خواهند کرد.

همچنین وی می گوید: خیلی از کارهای ما چاپ اوراق است و خیلی از چاپخانه ها این علم را ندارند ولی ما با توجه به کارمان، با علم این کار را انجام می دهیم و موقعیت کار را می سنجیم. امتیازی که چاپخانه 22 بهمن دارد این است که در مرکز شهر است و بیشتر سفارشات از اطراف می آید، بنابراین مقرون به صرفه است و ما در مدت زمان کوتاهی سفارشات را تحویل می دهیم. همین موضوع موجب شده است که چاپخانه ما همیشه مشتری هایش پابرجا باشد.

 

وضعیت صنعت چاپ

نادری می گوید: سال 1350 در شهرک دولت آباد شهرری منزلی خریدم، بالاخره بدهی های کلان به بار آوردم و 50 درصد از هزینه فروش منزل را به طلبکارهای چاپخانه دادم و در حال حاضر منزلی ندارم و وسایل خانه ام را در یکی از انباری های چاپخانه جمع کرده ام. بنابراین بازار صنعت چاپ از یک طرف کساد شده و از طرف دیگر بحث مالیات سبب تعطیلی یا نیمه تعطیل شدن بسیاری از چاپخانه ها شده است؛ بنابراین صنعت چاپ وضعیت خیلی خوبی ندارد.

توصیه به جوانان

 

نادری می گوید: جوانان نمی توانند معجزه کنند، آن ها باید درس بخوانند و آموزش ببینند و دولت برای آن ها زمینه اشتغال را فراهم کند و با آموزش وارد این حیطه کاری شوند. جوانان باید از مشکلات نترسند و تشویق شوند تا در کارشان موفق باشند.

*فاطمه مهدوی

 اتوبان بهشت زهرا شهرک صالح آباد تهران جایی است که قرار است خودم را به آنجا برسانم تا با یکی از پیشکسوتان صنعت چاپ کشور گپ وگفتی داشته باشم.ماشین که ایست می کند پلاک خانه توجهم را جلب می کند که درست آمده ایم ، راننده آژانس سرش را برمی گرداند و به من می گوید اینم از آدرس سر راست که آدم رو تو کوچه پس کوچه نمی چرخونه ومن هم تایید می کنم .در حین پیاده شدن از ماشین ،تابلوی نصب شده بر سردر کوچک و زنگ زده ای که بر روی آن نوشته  چاپ کتب  چاپخانه زاگرس نظر مرا بخود جلب می کند مطمئن می شوم چاپخانه زاگرس است از راهروی باریکی که رد می شوم آقای عزیزی به پیشوازمان می آید ومرا به سمت دفتر پدرشان حاج آقا اکبر عزیزی پیشکسوت بزرگ چاپ کشور که همچنان مشغول صحبت با ارباب رجوع است هدایت می کند  با دیدن دوربین و وسایل متوجه من می شود که برای مصاحبه با او آمده ام و حرف زدن با ارباب رجوع را قطع می کند وبا خوش رویی  احوال پرسی می کند و از من می خواهد که بنشینم وبعد از مدت کوتاهی روبروی من می نشیند وضمن صرف چای می گوید در خدمتم و او از خودش و زندگی اش در صنعت چاپ گفت.

اکبر عزیزی متولد سال 28 هجری  ـ شمسی از سال 1341 در چاپخانه افست که بعد از انقلاب به 25 شهریور تغییر نام داد مشغول به کار شد و اکنون در سن 66 سالگی همچنان در حرفه اش با اراده تر از سن و سالش با 12 نیرو  چراغ چاپخانه زاگرس را روشن نگه داشته است.عزیزی آرام و بدون اینکه مسعود پسرش که مدیر داخلی چاپخانه است بشنود می گوید فقط به خاطر  دو فرزندم که اینجا مشغول هستند  چاپخانه را جمع نکردم.

12 سالگی شروع  تجربه ای جدید 

قبل از 16 سالگی به کار آزاد مشغول بودم در حقیقت از سن 12 سالگی کار کردن را تجربه کردم . چهارده سال  در چاپخانه افست کارکردم تا اینکه در سال 49 به خدمت وظیفه رفتم و درسال 51 از سربازی بازگشتم و در چاپ گوتنبرگ مشغول شدم بعد از آن به چاپ اردیبهشت رفتم و بعد از سال 53 در چاپ لوکس کارم را ادامه دادم. یک  روزی سر چهارراه  شهباری دنبال کار بودم آقای نیک پور آمده بود یک تعداد کارگر بگیرد.  از من سوال کرد در چاپخانه کار می کنی و من  احساس کردم پیشنهادش بجا است و به این ترتیب وارد چاپخانه اش  شدم. و وقتی فهمید من سواد ندارم مرا مجبور به ثبت نام در اکابر آن زمان کرد و  مدرک چهارم اکابر را گرفتم و به کارم در چاپخانه ادامه دادم.

نقش همسر در پیشرفت کاری

سال 46 ازدواج کردم و حاصل ازدواجمان 7 فرزند است . موفقیت اولیه در زندگی را مدیون همسرم هستم. من خیلی نمی توانستم به دلیل مشغله کاری در کنار خانواده ام باشم و با حقوق کارگری 7 بچه را سرپرستی کردم درحال حاضر  پسر آخرم مجرد است و بقیه بچه ها به خانه بخت رفته اند. 2 تا از فرزندان من به نام مسعود و مجتبی که مسعود حدود 25 سال و مجتبی حدود 10 سال است که به این حرفه مشغول هستند .

مسعودعزیزی ( پسر خانواده) در ادامه صحبت های پدرشان در خصوص فعالیت های حوزه چاپ می گوید: اگر  در کارمان دوراندیشی نداشته باشیم و حساب کار از دستمان بیرون برود مطمئنا ورشکست می شویم. ما در این شغل با مشکلات زیادی روبرو هستیم مثلا  یکی از خواسته ما از مشتری ها  تهیه مواد اولیه  است که برخی از آنها به دلیل هزینه کرایه و  بنگاه راغب به انجام این کار  نیستند از طرفی تهیه مواد اولیه برای ما سودی ندارد و هزینه اضافی در بر دارد. مزیت چاپخانه این است که اگر به مسافرت برویم نیروی جایگزین داریم تا ماشین ها خالی از نیرو نباشد.و اگر در کارمان سودی از کار به ما می رسد منشاء آن برمی گردد به وجود پدرم که در کار مدیریت قوی دارد .

 

 

خاطرات تلخ و شیرین

اگر بخواهم خاطره ای بگویم  سالهای خیلی قبل من در چاپخانه ای کار می کردم که آقای جعفر صمیمی صاحب چاپخانه بود یک روز ایشان  وقتی از در چاپخانه وارد شد ناخود آگاه من هول شدم ویکی ازکتاب ها یی که  به تعداد  20نسخه روی هم بسته بندی می کردم سر خورد و رفت  در قسمت پوشا ل ها یی که در آنجا بود افتاد .آقای صمیمی  با دیدن این صحنه به طرفم آمد من را از جایم بلند کرد و گفت داخل پوشال ها یه پنج زاری افتاده آن را پیدا کن و  بده به من. من دنبال پنج زاری  می گشتم در واقع پنج زاری همان کتابی بود که افتاده بود او با این کار به من یاد دادکه امانت دار مال مردم باید باشم حتی یک ورقه کاغذ مشتری را هم مواظب باشم تا  هدر نشود زیرا مشتری بابت آن هزینه پرداخت کرده است .

توسعه کار با خرید چاپخانه

رفته رفته در  سال 69  با 350هزار  تومان در قرچک ورامین با 5 شریک یک چاپخانه خریدیم در اثر گذشت زمان  کم کم سهم شرکا را دادم و چاپخانه را به دست گرفتم علاقه به کارم خیلی زیاد بود بسیاری از شب ها  با پسرم مسعود  که مدرسه می رفت بیدار می ماندیم و کارها را چاپ می کردیم سپس به تهران می آوردیم و توزیع می کردیم.

 در همین چاپخانه که کار می کردیم یک روز  صبح زود ساعت 6  با پسرم راهی چاپخانه شدیم آقایی جلوی در ایستاده بود و منتظر ما بود با دیدن ما گفت:  بار مقوا از همدان آوردم و شما باید بار کامیون مرا زود خالی کنید و گرنه بار کامیون  راجا می گذارم و می روم از شانس بد حادثه باران گرفت و تنها کمکی که راننده به ما کرد این بود که چادر روی ماشین را به صورت سقفی تا دیوار چاپخانه انداخت تا موقع حمل، مقوا ها  خیس نشود و ما بدون هیچ امکاناتی تا ساعت یک شب مقوا ها را به چاپخانه منتقل کردیم و خاطره چنین شبی از ذهن مان پاک نمی شود چون بدون هیچ امکاناتی محموله مقوا را به داخل چاپخانه حمل کردیم .

متخصص در کار تعمیرات  دستگاه های چاپی

خیلی مایلم دستگاه های  چاپخانه ام را به روز کنم ولی امکانات کار فراهم نیست . به وزارت ارشاد درخواست می دهیم که دستگاه کارکرده را وارد کنیم ولی اجازه نمی دهند. ارشاد می گوید دستگاه نو باید وارد کنید و ما توان هزینه کردن را نداریم .تعمیرات دستگاههای چاپ را خودم انجام می دهم ودر این خصوص تجربه های خوبی دارم.

اعتبار، صداقت سرلوحه چاپخانه زاگرس

حدود 10 سال یا بیشتر از مشتریان  سفارش می گیریم و گذری کار سفارش قبول نمی کنیم و رمز موفقیت  و تداوم سفارشات  از سوی مشتریان به کیفیت، اعتبار و صداقت کاری این مجموعه بر می گردد . امروزه شرکت های بزرگ دنبال چاپخانه دارانی می گردند تا اگر یک میلیون جعبه سفارش می دهند یک میلیون جعبه سفارش بگیرند چون آنها آمار دارند و اگر کم کاری شود مطمئنا دنبال چاپخانه دیگری می گردند و اعتماد از مشتریان سلب می شود. .با اینکه ماشین آلات ما برای 40 سال پیش است ولی شرکت دارویی سفارش کارش  را به چاپخانه ما می دهد.

توصیه به جوانان

به جوانان توصیه می کنم که با معلومات وارد کار شوند و علاقه داشته باشند و از مشکلات کار نهراسند ولی متاسفانه برخی از جوانان که وارد این حرفه شده اند بدون اینکه به کار علاقه ای داشته باشند روزگار سپری می کنند .

مثلا فرزند من درون کار بوده است و آموخته است و اگر من از کار کنار بکشم او نیازی به من ندارد و چون خم و چم راه را می داند و مطمئنا بهترین تصمیم ها را می گیرد.

 مطلب آرشیوی مهر سال 95 شماره 140

 

 

حسن قاسمی رییس اسبق اتحادیه لیتوگرافان در اثر پیشرفت بیماری پارکینسون درگذشت.

 

به گزارش چاپ و نشر، حسن قاسمی رییس اسبق اتحادیه لیتوگرافان، پیشکسوت و عضو شرکت تعاونی لیتوگرافان دار فانی را وداع گفت.

 این پیشکسوت صنعت چاپ که در سال‌های اخیر زندگی‌اش از بیماری پارکینسون رنج می‌برد سرانجام به رحمت ایزدی پیوست.

 مراسم تشییع  این پیشکسوت امروز شنبه (17 تیرماه) از درب منزل ایشان واقع در بزرگراه رسالت و مراسم خاکسپاری ایشان در شهرستان دماوند برگزار شد.

  گفتنی است مراسم ختم این پیشکسوت متعاقبا اعلام خواهد شد.

 

و همچنین نشریه چاپ و نشر درگذشت حسن قاسمی رییس اسبق اتحادیه لیتوگرافان را به جامعه صنعت چاپ کشور تسلیت عرض می‌نماید.

 

معاون کتابخانه ملی در آئین یادگار ماندگار به بیان نگرانی‌ها و دغدغه‌های اهالی قلم و ناشران در رابطه با سرقت ادبی پرداخت.

 

به گزارش چاپ و نشر، برگزاری آئین تجلیل از پیشکسوتان اهل قلم  ۱۳ تیرماه در کتابخانه ملی آغاز شد.

مجید غلامی جلیسه، مدیرعامل مؤسسه خانه کتاب در ابتدای این مراسم گفت: اتفاق خیلی خوبی که از سال گذشته مترصد انجام آن در خانه کتاب شدیم، این بود که با همت عکاس هنرمند امید طاری‌فرد عکس پرتره اهالی قلم و نویسندگان تهیه شود.

وی افزود: مجموعه‌ای از پرتره‌های نویسندگان و اهالی قلم برای ثبت در تاریخ و استفاده در حوزه‌های گوناگون تهیه شد و در دفتر اول ۱۱۰ پرتره منتشر شد و با کمال تأسف با اینکه برخی از این افراد در سال گذشته فوت شدند، تصویر در خور شأن آنها را نداشتیم و در بسیاری از مجلات، کتاب‌ها و روزنامه‌ها خلأ جدی در این زمینه وجود دارد، در حالی که در حوزه ورزش و هنر این خلأ بسیار کم است.

غلامی‌جلیسه ادامه داد: به هر حال کار بایسته و خوبی بود که باید انجام می‌شد و دفتر دوم آن نیز در حال تدوین است و تا پایان سال جاری منتشر خواهد شد، اما ویژگی دفتر اول این است که کسانی که عکس‌شان در این پرتره آمده است، مربوط به متولدین قبل از ۱۳۰۰ شمسی است و دفتر دوم به تعداد دیگری از اهالی قلم اختصاص خواهد یافت.

وی تصریح کند: خانه کتاب فارغ از هر نوع نگاه، وظیفه خود می‌داند که در این زمینه اقدام و آن را در گستره عمومی پخش کند. نکته مهم این است که عکس‌ها کپی‌رایت ندارند و به‌زودی در وب‌سایتی عکس‌هایی با کیفیت بالا در اختیار علاقه‌مندان قرار می‌گیرد و زحمات زیادی برای هماهنگی با این افراد کشیده‌اند.

مدیرعامل خانه کتاب یادآور شد: این عکس‌ها برای ملت ایران است و قرار است مورد استفاده قرار گیرد تا از خمودگی و مهجوریت اهالی قلم در گستره ایران کم کند و این کاری کوچک برای قدردانی از اهالی قلم است و کاری بزرگ و خارق‌العاده محسوب نمی‌شود.

غلامرضا امیرخانی، معاون کتابخانه ملی نیز در ادامه گفت: اینکه اهالی قلم باید پاس‌داشته شود، سخنی تکراری است اما آیا این بزرگداشت‌ها کفایت می‌کند، ما همیشه در جمع دوستان این دغدغه را داشته‌ایم که نویسنده‌ای که به دوران کهولت رسیده، چه کسی باید مورد حمایت قرار دهد. البته کارهای خوبی نظیر بیمه اهالی قلم از سوی وزارت ارشاد انجام شده، اما کارهای بسیار دیگری باید انجام شود.

وی در ادامه بیان کرد: متأسفانه حق و حقوق نویسندگان و مترجمان در کشورمان رعایت نمی‌شود و این در سطح ملی و بین‌المللی خوب نیست و مشکلات عدیده‌ای را پدید خواهد آورد. چندی پیش مطلبی از انتشارات سخن می‌خواندم که عنوان کرده بودند، سی‌دی فرهنگ سخن در مقابل دانشگاه تهران به فروش می‌رسد و به این سادگی حق و حقوق نویسنده و ناشران پایمال می‌شود.

امیرخانی ادامه داد: سرقت ادبی در قدیم هم بوده به طوری که نویسنده کتاب «کشف‌المحجوب» در صفحات نخست به این موضوع اشاره و از آن گلایه کرده است و اکنون نیز این کار به‌راحتی انجام می‌شود. پایان‌نامه‌ها از همدیگر کپی می‌شوند و برخوردی هم با چنین موارد انجام نمی‌شود.

 

وی تأکید کرد: باید چاره‌ای اندیشیده شود و در این آشفته بازار کاری صورت گیرد، نگران این هستم که کتابفروشان به سمت فروش لوازم تحریر روی آورند. اکنون بسیاری از ناشران قدیمی مانند انتشارات علمی دیگر وجود ندارد و اثری از آنها نیست.

درباره چاپ و نشر

چاپ و نشر ،پرتیراژترین نشریه چاپ کشور

منوی اصلی